محمدتقى نورى

91

اشرف التواريخ ( فارسي )

شده ، افواج بحر امواج « 1 » را به تاخت‌وتاز تركمانيه شوميه يموت ( 72 ) و گوكلان ( 73 ) مأمور و در نهب اموال و سفك دماء ، آن طايفه مساعى مشكوره را مبذول داشته به استيصال و اضمحلال آن گروه مكروه پرداخته ، گروگان و خواستهء شايان از آنها گرفته ، عطف عنان به چمن كالپوش ( 74 ) فرموده ، مدتى در متنزّهات آن صفحات و كوههاى بلند آسمان پيوند به ييلاميشى و شكارافكنى « 2 » تفريح دماغ حاصل و فرامين قضا تضمين به سرافرازى شهزادهء وافر تمكين و امرا و خوانين صادر شده كه شهزاده سنگر و سيبه « 3 » را به امرا سپرده و مضبوط نموده ، خود مراجعت به ركاب اشرف نمايد . شاهزاده بعد از ملاحظه فرمان مطاع « 4 » آفتاب شعاع از قبول آن امتناع و در مقام عرض درآمده كه الحمد اللّه امروز روز خدمتگزارى و محّل « 5 » جان‌نثارى است تا من متحمّل زحمات و تصديعات نشوم و مصدر خدمات « 6 » نگردم بر ديگران تكليفى نخواهد بود و متمنّى شده كه از سر اين مطلب گذشته او را به سر خدمت واگذارند . خاقان كشورگير بعد از انهاء عرض شهزادهء نيكوضمير متقبل شده او را در آمدن و ماندن مخيّر فرموده‌اند . « 7 » از آنجا به انتظام امر بسطام ( 75 ) و چناشك « 8 » ( 76 ) و قانچى ( 77 ) و فرنگ ( 78 ) و فارسيان ( 79 ) و دامغان پرداخته ، مدتى در على بلاغى ( 80 ) به عيش ( 35 ب ) و عشرت گذرانيده ، در اوايل جمادى الاولى « 9 » نزول اجلال را به دار السلطنهء طهران ارزانى داشته ، شاهزادهء بلنداقبال بعد از سرافرازى از مضمون فرمان آفتاب مثال تمامى قوا و حواس را مصروف به تسخير قلاع خارجه حومه و بلوكات ارض اقدس و بلدهء مقدّس ساخته « 10 » هر روزه فوجى را مأمور به دور شهر فرموده « 11 » كه سنگر به سنگر را گشته ، ملاحظهء حال هركس را به واجبى كرده باشند « 12 » و افواج متعدّده به سمت پشت‌كوه و چوله ( 81 ) و ساير متعلّقات « 13 » تعيين مىفرمودند .

--> ( 1 ) . مج : مواج . ( 2 ) . مج : كوههاى خوش ييلاق شكاركنان . ( 3 ) . مج : سپه . ( 4 ) . مج : « مطاع » ندارد . ( 5 ) . مج : مراسم . ( 6 ) . مج : خدمت . ( 7 ) . مج : مخير درآمدن و ماندن فرموده‌اند و . ( 8 ) . مج : خباشك . ( 9 ) . مج : جماد الاول ؛ ملك : جميدى الاولى . ( 10 ) . مج : آفتاب تمثال شش دانگ حواس را صرف تسخير ساير قلعه‌جات كه متعلق به بلوكات مشهد بود كرده . ( 11 ) . مج : « فرموده » ندارد . ( 12 ) . مج : واجبى نموده . ( 13 ) . مج : چوله و غيره .